تبليغاتX
برای تنهایی

دوشنبه 1386/05/01

                                        

                                          قلم های سرگردان

قلم موجود مقدس است. خداوند به قلم سوگند یاد کرده است. به درستی هرچه از گذشته ها می دانیم راهی است که همواره قلم روزنه سازی کرده است و جهان بشر سخت مدیون موجودی بنام قلم است. براستی که قلم مستحق قسم خداوند است.
در کشو بلا زدۀ ما خیلی از چیز ها سرچپه کار می کند .به جز آفتابش که سالهای سال است بدون تغییر از شرق طلوع و در غرب غروب کرده است. دیگر هر آنچه در جغرافیای بخت برگشته افغانستان است به نوبۀ خود سرچپه کار کرده است. حتی قرآنش نیز که مقدس ترین کتاب آن سرزمین است، گاه گاهی سرچپه کار کرده است. به حکم قرآن خیلی از پیروان قرآن به توپ چاشت بسته شده اند!

اما سر و کار ما با گردش ها و جای پای قلم در افغانستان است تا ببینیم قلم زنان آن سرزمین فلک زده چقدر توانسته اند این اسپ تازی بنام قلم را سرچپه نرانند.
یکی از بزرگان دین "حضرت علی (ع)" جملۀ زیبایی دارد:  " انسان در زیر زبانش پنهان است، وقتی لب به سخن گشود شناخته می شود." بی شک قلم زبان نوشتاری انسان است. هر چه انسان می نویسد، شخصیت پشت سر نویسنده از نوشته های او مشخص می شود. چنانچه شخصیت نویسنده لرزان باشد، نوشته ها نیز اصولاً باید چنین چیز باشد. ولی دریغ که در کشور ماتم زدۀ ما از جمله چیز هایی که سرچپه رانده شده در خیلی از موارد قلم است و این اسپ تازی گاه چنان بی نعل دویده است که زمین و زمانه از خاکباد پا ها یش  تیره و تار گردیده اند و هرچه سبزه را در هر جا که گیرش آورده اند سم کوب کرده اند.
چنانچه گفته آمد اصولاً باید شخصیت نویسنده و قلم گر، همراه با نوشته های او یک سو و یک رنگ باشد. نویسنده نباید بر غیر آنچه که باور دارد را قلم بزند . معیار نویسنده بر اصول داشته ها و باور های درونی نویسنده باید باشد. در صورتی که نویسنده برخلاف باور های خویش قلم گردانی کند ، اینجاست که فلک زدگی و بخت برگشته گی جامعه آغازیدن  گرفته و سر چپه گردانها   میداندار می شود ...
در افغانستان از این نوع نویسنده فراوان داریم. چه در روزنامه ها و هفته نامه ها و یا در سایت ها و وبلاک ها. نویسنده می نویسد بدون اینکه حتی خودش به نوشته هایش  یگ ذره ایمان داشته باشد. در کابل، بخصوص در نشریات حزبی بصورت روشن و هویدا یافت می شود کسانی که خود معترفند بر سرگردانی قلم های شان. به پای رهبرانی قلم گردانی می کنند که هیچ ایمانی به شخصیت رهبران زار زدۀ شان ندارند و لکن در بدل مبالغی بی محابا در مدح و ثنای شان می پردازند. در واقع رابط بین چنین قلم ها و رهبران موجود فقط مبالغی اند که همواره ارتباط بین رهبر و قلم گر را مستحکم نگهداشته اند و حال تا کی این مبالغ ادامه دهندۀ چنین  پیوند های نا میمون  اند، خدا می داند و ما نه!
قلم در ذات خود سرگردان نیست. قلم برای سرگردانی خلق نشده است تا اینکه هم خود سرگردان باشد و هم مردم را زار زده و سرگردان کند. همچنان که اتم برای کشتار و سوختاندن انسانها خلق نشده بود، لکن اتم گران این کار را کردند. اتم سرگردان شد و انسانها سوختند و نابود شدند و حال برای هر انسان، بیشترین تصور از اتم، مرگ است. برای هر انسان در هر کجای دنیا کلمه اتم همراه با وحشت و هراس در خاطر ها خطور می کند. بیشتر از قلم ها در افغانستان چنان هار و سرگردان حرکت می کند که بیم آن می رود در فردای  زمان هم سرنوشت اتم نگردد!  که اتم = با وحشت و مرگ. گردش قلم در افغانستان = با نیش و نوش های بی مورد و ...
همچنانکه در دیگر عرصه ها، دستان واماندۀ ما خالی و خلاص است، قلم های ما نیز نتوانسته خارج از مرز های خود برای جهان چیزی عرضه نماید تا دنیا دستی را در نم کوزه تراویده از افغانستان نمناک کند. البته می توان رمان کاغذ پران باز از نویسنده پرکوش ما خالد حسینی را آغاز خوبی دانست لکن برای مردمی که نافش با مولانا و سنایی و بوعلی بند است، اصلاً کافی نیست.
باز هم همان بزرگ دین "حضرت علی (ع)" جمله زیبای دیگر دارد، "بزرگترین استاد تجربه است". یعنی اینکه، استاد به شاگرد علم می آموزاند و راه های کج و کولا  را از راه های درست جدا می سازد. خاصیت های ددمنشانه و حیوانی شاگرد را اصلاح می کند. در نتیجه شاگرد را موجود مفید برای جامعه اش تحویل می دهد.

 البته اگر شاگرد حرف شنو باشد!

تجربه بخوبی می تواند نقش یک استاد دلسوز را در سرنوشت انسان بازی کند. شکست ها را می توان با تجربه علت یابی کرد. برای هرگونه موفقیت بدون هیچگونه تردید باید از پلی بنام تجربه گذشت. جهان امروزی با تمام قدرت و توانی که دارد محصول تجربیات پی در پی است که انسان های خوب همواره دست در کار اند. تجربه نیز زمانی می تواند موثر باشد که صاحب تجربه پند پذیر باشد و تجربه بتواند برایش عبرت آموز باشد.
در کشور جنجال خیز ما با دریغ نه استادی روی کار بوده که شاگردانش را از سر سوز و درک و درد بیاموزاند و نه شاگردان زیاد پرکوش داشته ایم که بردبار و صبور ، از تجربیات که زمانه خود  با ر ها آموزانده  بهره گرفته باشند.
درست است  که استاد  و حاکم دانا روی کار نیامد که آموخته باشد و آموختاندن بلد باشد. لکن تجربه بی شک پیاپی یخن گیر مردم افغانستان بوده است و ما همواره از سرگردان کاری و پریشان رفتاری در کُل زمینه ها ضربه دیده ایم. از کردار های برخلاف تعهد و باور انسانی پی هم شکست خورده ایم. قوم سازی، حزب سازی و جیب سازی را زیر نام افغانستان سازی فریاد کشیدیم ولی در نتیجه افغانستان با تمام اقوامش در خاک سیاه نشسته است شاید جیب های خود را ساخته باشند و ظاهراً بر خاک سیاه نباشند لکن نفرین فردا بر همین جیب ها و صاحبان سیه روی شان خواهد بود.
گپ آخری اینکه از انصاف دور است اگر بگوییم افغانستان بکلی میدان کشتار قلم های شان و  شهر ارواح است و هیچ انگشتی مسئولانه قلم نمی زند!

 نه! اینطور نیست. هستند آدم هایی که تمامی درد های مردم شان را در قالب های داستان، شعر ... مویه گر اند و لحظه ای هم در هر جای دنیا که بودند از برای مردمش نیاسودند. اینگونه انسانهای دردانه انگشت شمار اند و از سوی دیگر حاشیه نشین !
آنچه مسلم است در بسیاری از عرصه ها قلم ها سرگردان در انگشتان انسانهای سرگردان حاکم برمطبوعات آشفته افغانستان است . این وظیفه صدر نشینان است که باید  هر چی زو د در پی اصلاح امور برآیند ورنه فردا انفجار تلخی خواهیم داشت و دود آن انفجار بی گمان در چشمان همگی یکسان خواهد رفت.

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 3:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/04/24

این قطعنامه در پایان تظاهرات در برابر سفارت جمهوری اسلامی در لندن خوانده شد

                                               بنام خداوند برابری و برادری

 

         قطعنامه افغانهای مقیم بریتانیا در همدردی با مهاجرین افغانستانی مقیم ایران

طی نزد يک به سه دهه جنگ نابرابر در افغانستان٬ مردم اين سر زمين بصورت پراکنده٬ خيلی از کشورهای جهان را به عنوان پناه گاه و محل امن انتخاب کرده اند.

 

جمهوری اسلامی ايران يکی از آن کشور هايی است که آواره گان افغان از بد حادثه بد آنجا پناه گرفته اند. البته نمی توان زندگی و سکونت مردم افغانستان را در ايران ٬ تنها در دوران جنگ خلاصه کرد. مردم افغانستان با داشتن پيوند های فراوان با مردم ايران قبل از جنگ و قبل از روی کار آمدن جمهوری اسلامی ايران٬ رفت و رو ب بسيار دوستانه داشتند و مردم افغانستان هيچگاه در آن روزگار بعنوان مهاجر مورد آزار و شکنجه قرار نمی گرفتند.

با دريغ با روی کار آمدن جمهوری اسلامی در ايران و تشديد جنگها در افغانستان و همچنان ازدحام جمعيت پناهنده افغانی٬ خشونت ها بر مهاجرين مظلوم افغانستانی روز به روز مواج تر گرديد .  افغانهايی که اميد همکاری فراوان به جمهوری اسلامی بسته بودند ٬ لحظه به لحظه به يأ س مبدل شد و سرانجام اين ضرب المثل تحقق کامل پيدا کرد که : روز بد برادر نمی شناسد.

افغان ها ی مسلمان و صادق با روی کار آمدن جمهوری اسلامی سجده شکران بجا آوردند و در همنوائی در راه اهداف که جمهوری اسلامی آنرا وحدت اسلامی شعار می دادند از هيچ نوع ايثاری فرو گذار نکردند. در شعارکه آيت الله خمينی آ نرا راه قدس از کربلا گذشتن نام گذاشته بود٬ مردم مسلمان افغانی گام به گام مردم ايران در در راستای حفظ شعایر اسلامی در حرکت بوده ٬ از هیج نوع فدا کاری دریغ نکردند .  افغانهای مسلمان با حسن نیت تمام شعار اسلام مرز ندارد بنيانگذار جمهوری اسلامی ايران را  باور کرده بودند.

در آن روزگار ایران در یگ جنگ تمام  عیار با عراق دست و پنجه نرم می کرد ٬ افغا نها نیز در نبرد با ارتش سرخ شوروی سابق در گیر بودند .

جنگ ويرانگر ايران و عراق پس از هشت سال صلح شد. ايرانی ها آغاز به باز سازی و نو سازی شهر های زخمی و صد چاک خويش کردند. زندگی از نو آغاز شد و مردم ايران شور و عشق گمگشته خود ها را ارچند به قيمت خون هزاران شهيد و پرچم پوشی تمام قبرستان های ايران دوباره به بازيافتن گرفت. ولی اين جنگ آدمخوار در کشور همدين و همسايه جمهوری اسلامی ايران نزديک به سه دهه ٬ همچنان با طوفندگی تمام مردم مظلوم اين سرزمين را بکام مرگ می کشاند .  هراز گاهی انفجار های تلخی هيولاوار هستی اين سرزمين را به باد ميدهد.

 دريغا که دوستان ديروز مردم افغانستان چی زود افغان های مهاجری که برای آنها از خون خويش دريغ نداشتند را فراموش کردند و چی سريع مهاجرين بدبخت افغانی برشانه های دولت مردان جمهوری اسلامی سنگينی کردند . چندين سال است که دولت مردان جمهوری اسلامی طبل تصفيه افغان ها را به بی رحمانه ترين شکل آن ميزنند.

در اين اواخر طبل اخراج اجباری مهاجرين افغانی از ايران دوباره به صدا درآمده است. با تأسف  نیروهای پوليس ايران مهاجرين افغانی را بی هيچ دريغی در هر جا به بازجويی و اهانت می گيرند و زنان و اطفال را بدون سرپرست به شکل کاملا غير انسانی و غير اسلامی بصورت اجبار از ايران اخراج می کنند . در یک نمونه روشن  مهاجرين را از طبقه های بالای ساختمان ها ٬ زنده زنده به زمين انداخته و به شهادت می رسانند. در خانه های مهاجرين افغانی پوليس ايران بدون اجازه وارد شده در حاليکه سر پرست خانواده در خانه نيست ٬ زنان و اطفال را به باد لت و کوب گرفته راهی زندانها و مرز ها می نمايند.

سالهاست محل هايی را که دولت ايران به نام اردوگاه های مهاجرين افغانی ايجاد کرده است ٬ تبد يل به زندانهای مخوف و وحشتناکی شده  که ياد آوری نام آن اردوگاه ها ٬  مو را بر تن هر پناهنده افغانی در ايران راست می کند. طل سياه٬ سنگ سفيد و عسکر آباد از جمله اردوگاه هايی اند  که مهاجرين افغانی وحشتناکترين خاطره ها را از آن زندانهای بنام اردوگاه  دارند. شکنجه و ستم هايی که بر مهاجرين افغانی در اين گونه اردوگاه ها از سوی پوليس ايران روا داشته می شوند را تاريخ خود روز و روزگاری قضاوت خواهد کرد.

افغانها در هيچ يک از دوره ها ٬  خواهان تنش و حرکت منفی با هيچ يک از کشور های همسايه منجمله جمهوری اسلامی نبوده اند . اما ما از حرکت های ظالمانه جمهوری اسلامی ايران نسبت به مهاجرين افغانی در ايران در شگفت می مانيم که چرا دولت ايران در پی ايجاد فاصله بين دو ملت ايران و افغانستان است؟ حرکت های خشن جمهوری اسلامی ايران در قبال اخراج پناهندگان افغانی چی چيز را ثابت می کند؟ دولت ايران  از اخراج پنا هندگان افغا نستانی ٬ با چماق و کشتار چی سودی عايد حالش می شود؟ آيا دولت ايران می خواهد اينگونه دولت افغانستان را زير فشار قرار دهد؟ مگر دولت ها رونده و ملت ها ماندگار نمی باشند؟

اگر روزگاری ثبات صد در صدی در افغانستان حاکم شود (که حتماً می شود) ملت و مردم افغانستان از ايران چی تصويری  خواهند داشت؟ و هرپناهنده هنگام بازگشت از ايران چی سوغاتی را با خود خواهد آورد؟ مگر نه اين است که سوغات اين گونه بازگشتن ها و بازگشتاندن ها جز آه و حسرت و نفرين نخواهد بود! مگر نه اين است که دولت ايران خود در پی اين نفرين کاری ها ٬ بين دو ملت در قبال تاريخ  بايد پاسخگو باشد!

ما افغانهای مقیم بریتانیا ضمن تقبیح و محکومیت فشارهای نا بجا و موهن بر مهاجرین بی دفاع افغانی در  ایران چند خواست از جمهوری اسلامی ایران و چند خواهش از جا معه بین المللی و نهادهای حقوقی در جهان داریم .

۱        دولت ایران با رعایت و احترام به دین مقدس اسلام ٬ منشور ملل متحد٬  سازمان دید بان حقوق بشر و کمیسیون مستقل حقوق بشر دست از فشار های  بیرحمانه و شکنجه های پیهم  افغانهای مقیم ایران برداشته و قاتلین شهدای اخیر که توسط پولیس از ساختمانهای چندین طبقه به زمین انداخته شده و به شهادت رسیده اند را به مردم افغانستان و دادگاه عادلانه و اسلامی معرفی نماید.

۲          دولت ایران موظف است که اموال بجا مانده و مصادره شده پناهندگان افغا نی  را  که هنگام خروج اجباری آنها  توسط پولیس ایران  مصادره شده است ٬  به صاحبان اموال  بر گردانند .

۳          دولت ایران موظف است نسبت به شکنجه های گوناگون بر پناهندگان افغانی  نظیر زیر برق کردن ٬ به سقف بستن و ده ها نوع شکنجه و فشا ر های روحی و روانی  در اردو گاه های مشخص طل سیاه ٬ سنگ سفید و عسکر آباد تو ضیحات لازم و پاسخ روشن داده و به  قربانیان انها خسارت بپردازد.

۴          دولت ایران بارها با عملهای خشن و خصمانه خویش بر مهاجرین بی دفاع افغانی قلب های عموم مردم افغانستان را صدمه رسانده و میلیونها افغانی را در سراسر دنیا پریشان ساخته است ٬  باید از عموم مردم افغانستان و بخصوص مهاجرین افغانی مقیم ایران معذرت بخواهد .

۵          دولت ایران بدون هیچگونه قید و شرطی پناهندگان افغانستانی را که به بهانه های مختلف در زندانها انداخته اند ٬  هر چی سریع تر آزاد و از سرنوشت هزاران مفودالاثر افغانی در ایران معلومات دهد .

۶          کمیسا ریای عالی پناهندگان سا زمان ملل متحد بصورت روشن جنایات پولیس ایران بر پناهندگان بی دفاع و مظلوم  افغانی را محکوم نماید .

۷       سازمان ملل در یاری رساندن به مهاجرین  اخراج شده از ایران اقدام نموده و زمینه جا بجایی آنها را در داخل خاک افغانستان فرا هم سازد .

۸           سازمان ملل متحد باید اقدام و حشیانه دولت ایران ٬  بر پناهندگان مظلوم افغانی را محکوم و در رهایی زندانی های  بی گناه افغانستانی از ایران و چگونگی  سرنوشت هزاران مفقودالاثر افغانی ٬  مردم افغانستان را یاری رسانده و در این راستا اقدام جدی و عملی نماید .

۹         یونسکو با همکاری ارگانهای ذیربط بین ا لمللی در باز پس گیری ا ثار باستانی افغانستان که در دوران جنگهای داخلی در افغانستان  توسط افراد وابسته به دولت ایرا ن قا چاق شده است٬  قدمهای عملی بر داشته و در حفظ اثار با ستا نی مردم افغانستان را یاری رساند  .

۱۰      از ملل متحد تقاضا مند یم که از هر گونه دخالت منفی ایران در امور داخلی ا فغانستا ن جلو گیری به عمل آورد ه  تا امنیت و ثبات در افغانستان بر قرار و پایدار بماند .

 

 در پایان با رد هر گونه خشونت و تفرقه بین دو ملت ا فغانستان و ایران ٬ سر بلندی و موفقیت دوملت با هم برادر را خواستاریم .

                                        

                                  افغانــــهای مقیم بریتا نیا 

                                             ۲۳  جون ۲۰۰۷ ( لندن )

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 3:27 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/03/30

http://www.youtube.com/watch?v=OXpRZXZgm8U - Kochi Attack in Behsood

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 21:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/02/24

تا فرصتی دیگر مهمان این شعر تازه باشید

  

 سهم من

یگ حلق تشنه ٬ زین همه دنیاست سهم من

پنهان نه سهم ! سهم ٬ هویداست سهم من

 

از پر ٬ پر است چشم تو ای آسمان چرا ؟

بی جان ترین پرنده صحراست سهم من

 

از این بهشت ٬  آه خدایا گمان کنم   !

سوزان ترین جهنم فرداست سهم من

 

با دوستان دست به خنجر گرفته و ...

با گرگهای دهکده رویاست سهم من

 

این سو کشیده نقشه که بلعد دهان " من "

آن سو بدون نقشه که از" ما " ست سهم من

 

یکسو غرور و غیرت افغان "ستان "من

غور میزند همیشه که بر جاست سهم من

 

یک روز اگر که قفل جدا از دهان شود

بینی که در تمامت ٬  دنیاست سهم من  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                           

                                     باشی و باشی ها باید پند بگیرند

 

        دیدی که خون ناحق پروانه شمع را    چندان امان نداد که شب را سحر کند

باشی حبیب تفنگ را با حزب اسلامی حکمتیار شانه کرد . با حمایت حزب اسلامی و پشتونهای همسایه ٬ قومش را در چندین نوبت قلع و قمع کرد . در دوران حزب و حدت اسلامی ٬ کسی نفهمید او وحدتی است یا حزبی ؟ با ظهور  طالبان ٬ طالب بود و خوش خدمتی های فراوان برای باداران طالبش کرد .

با سقوط طالبان از طرف " پی ٬ ار  ٬ تی  " عضو هیئت خلع سلاح شد و دوش در دوش نیرو های آمریکایی در منطقه فعالیت کرد .

چندی پیش طالبان ٬ همکاران دیر وز او بر قرار گاه وی حمله کردند .هفت نفر از جمله دوبرادر را یکجا شهید کردند .  پس از یک غیبت نسبتا طولانی سر و کله باشی حبیب دوباره در منطقه پیدا می شود  .   از فا میلهای دو برادر شهید به وی اطلاع مید هد که پنج ماهه معاش دو برادر شهید مانده و خوانواده وی روزگار مالی نا مناسبی دارد .   باشی که تا حال حتی خوانواده شهدا را تسلیت نگفته ٬ انکار میکند و جواب میدهد  که  معاشات را پرداخته است !

درست فردای آن شب طالبان بر خانه باشی حمله می کنند و لی بادر یغ بجای خود باشی ٬ پنج بی گناه دیگر از خوانواده وی به کام مرگ کشانده می شوند که در جمع آنها ٬ زن و یک فرزند باشی نیز می باشند .

سر انجام دیدیم که     " ناله مظلوم در آهن سرایت می کند " .   بجای خون باشی اشک باشی ریخت  .  شاید این پند ی باشد برای باشی و باشی ها که بی خیال مطلق نسبت به عسکران مردمش نباشند .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   

 

       بیست و دو سال غم پی گیر بر شانه "پای گردو"

 

پای گردو قریه کوچکی است در تبقوس از مربوطات و لسوالی جاغوری .

پای گردو از دو طرف به قبرستان وصل است . گویا خواست خداوند این بوده که پای گردو در دو طرف قبرستان داشته باشد و هراز چند سال گاهی یکبار ٬ با افتادن قامت چند از جوانان این قریه کوچک و فقیر دو گورستان قریه تبقوس وسیع تر شود !

درین روزها در انگلستان ( شهر برموث ) جوانی بیست و سه ساله از مالستان در اثر سکته مغزی جان داده است . ازین خبر دردناک٬ دوستم حاجی رحیم خبرم کرد . قرار بود برویم  در شهر بر موث تا جنازه ا ن غریب از دست رفته را از پلیس تحویل بگیریم . حاجی رحیم دو باره زنگ زد :  پاکستان قبول نکرده تا جنازه به کویته پاکستان انتقال یابد چون مرحوم سند اقامت انگلستان را  نداشته است . به فامیلش تماس گرفتم که  بروند به کابل و ما باید جنازه را به کابل بفرستیم  ...

تازه خانه رسیده ام . با حاجی رحیم تلفنی خدا حافظی می کنم . هوا ابری است و باران می بارد . دیروز اخبار انتر نت را نخوانده بودم  . کامپیوتر را روشن می کنم . نمی دانم چرا قبل از خواندن اخبار  بی بی سی ٬ جاغوری دات نت را باز می کنم ؟ جاغوری دات نت همیش مشکل باز می شد اما امروز برای رساندن خبر مر گ پسرا ن جوان و نو با وه گان آخوند کاکا با ید سریع تر باز شود  !

جاغوری دات نت را می خوانم و صدای فریاد مادر اسماعیل را می شنوم : اوووو خدایا  اسماعییییییییییییل ! زمان جان اووووو خدا کجاشوم ؟؟؟ ...

 می بینم از بس پیکر دو نوجوان این پیرزن را تکه تکه کرده اند ٬ مردم نمی گذارند برای آخرین بار پیرزن دلبندانش را بیبیند . یگ گور بزرگ با دو ته گور آماده شده است . دو پیکر متلاشی شده ی دو نوجوان در دو کفن خونین ٬ در دو ته گور قرار می گیرند . سنگهای روی گور را می گذارند و گل می کنند . بیلها خاکها را تند تند می ریزند .  کار قبر تمام است . یگ قبر بزرگ با نشانه دو نفر ساخته می شود لکن صدای فریاد و ماتم یگ مادر پیر  برای همیش نا تمام می ماند ....

چشمهایم را می بندم . به بیست و دو سال پیش غرق می شوم که  در یک روز سرد و زمستانی استاد امینی وارد اطاق درس می شود . همه را مخاطب قرار می دهد :  در سها و مکتب برای مدتی نا معلومی تعطیل است . سه نفر در پوسته لو مو شهید شده اند . او ناره می آورند اینجا . وقتی چشمش به من افتاد  گفت : شهدا از پاطو استند !

همه از اطاق بیرن می اییم . قربان میرزایی مرحوم که تفنگ قنداق بریده روسی به شانه دارد و در حالیکه چشمانش غرق اشک است بمن می گوید زود به خانه بر گردم . راه خانه را در پیش می گیرم . بلند گوی مسجد قران می خواند . صدای عبدالباسط ٬ قاری مصری پخش می شود :  بای ذ نب قتلت ؟ پیش خانه میرسم صدای گریه مادرم را می شنوم . زود وارد خانه می شنوم باکول ( پدر مادرم ) و بابی ( کاکای پدرم ٬ که هردو مرحوم شده اند ) را در خانه می بینم مادرم را دلداری می دهند و من هم آواز مادرم می شوم . برادران و خواهرم هیچ گریه نمی کنند زیرا آنها هیچ نمی فهمند که چی اتفاق افتاده است  و سن هرکدامشان کمتر از نه سا لند . این تنها فقط مادرم است که با تمام و جود فهمیده است که چی فردای شومی در انتظار بچه های اوست . برادر کوچکم مرتظی پانزده روز سن دارد و هر بار که مادرم روی دست می گیرد سیل اشکهایش را پاک کرده مخته  می کند ... ( آن زمزمه های تلخ همیش با من خواهند بود . )

 ساعاتی نگذشت صدای موتر ها بلند شد . فریاد سینه زنی و نوحه خوانی ٬ شهیدم من ٬ شهیدم من . بکام خود رسیدم من ... همراه با گریه های ممتد دور خانه مان را پر کرد . پس از آن روز سرد و بارانی برای چندین روز پی درپی کار من صبح تاریک بر خواستن و سر قبر پدر رفتن بود . یادم می آید یک صبح  دیر تر راهی قبرستان شدم . نزدیک قبرستان رسیدم ٬  باکول ( پدر مادرم ) همرا ه با ترجمان صادق پسر کاکای پدرم از قبرستان طرف خانه می آمدند . تر جمان کاکا سرم را در بغل گرفت  و بسیار بلند گریه کرد . صدای گریه ترجمان کاکا را با اون بلندی هیچگاه نشنیده بودم . مرا نگذاشت سر قبر بروم . با هم بر گشتیم . آن روز سرد و زمستانی هر گز فراموشم نمی شود و از سرمای آن روز هنوز می سوزم !

 پای گردو رنج سر گردانی بچه های شهید اکبری را تمام نکرده بود که محمد عطا پس از یگ ماه عروسی با دستان حنا دارش پدر و مادر پیرش را عزادار ساخت . گورستان دیگر ( سمت چپ قریه پای گردو ) را هر رهگذر شاهد شیون مادر محمد عطا بود . چند ین سال متوالی در تمام عروسی های قریه٬ مادر محمد عطا برای فرزندش اشک ریخت و این داغ داشت کمی کهنه تر می شد که بیانی راهی قندهار شد تا از برادرش احوال بگیرد . بیانی در غم تمام قریه شریک بود . برای همه خانه های قریه تبقوس  بدون شک روضه خوانده است . صدای خوبی داشت و برای عطا و فامیلهای تمام داغ دیدگان قریه  روضه خواند . خط خوبی داشت . در تمام مراسمها پارچه نویسی می کرد . بیانی قندهار را دید نمیدانم با برادرش چی ها گفت ؟ از قندهار راهی خانه شد تا نزد بچه های خورد سالش بر گردد. لکن بیانی با معلم نوری ( جواد نوری یکی از معلمین لیسه هدایت ) هر گز از  کندی پشت ٬ محل که صد ها  هزاره در دوران طالبان آنجا دفن شده است ٬  پیشتر نیامدند . همسر ٬ بچه های بیانی و معلم نوری تا امروز رسیدن مسافرین شان را انتظار می کشند . مسافرینی که هیجگاه باز گشتنی نیستند !

رنج بیانی برادرش را در قند هار فلج کرد . او فقط می تواند نگاه کند نه حرف زده می تواند و نه  راه رفته می تواند . بچه های بیانی هنوز چشم در راه و گوش به آواز خبری شاید خوش از سوی پدرشان است . پدری  که با تمام عشق آرزوی دیدار فرزندانش را داشت . اما سر نوشت روزگار و دست قدر بر سر این پدر بی گناه که عمری را در تربیت بچه های مردم صرف کرد و یکی از معلمین لیسه نسوان فاطمیه بود ٬ چی آورده خدای می داند !

هر دو هفته در کویته پاکستان زنگ می زنم . کویته شبیه یگ و طن سرگردان است برای من . خاطرات بسیار ازان شهر دارم و دوستان بسیار دران .  دوسال پیش از کویته خبر گرفتم . همیش احوال و طنی ها را می پرسیدم . گفتند سخی را از و طن کویته آورده و مبتلا به تکلیف گرده شده است . سخی ٬ شفا خا نه رفت . مادر پیرش حاضر شد گرده اش را برای سخی اهدا کند ٬ اما کار از کار گذشته بود و سخی پس از سه هفته پدر ٬ مادر پیر و سه تا فرزند خورد سالش را تنها گذاشت و در قبرستان بروری کویته پاکستان آرام گرفت . مادرش به و طن برگشت تا گلم غم سخی را با شوهر پیرش در پای گردو یکجا پهن کند .

غم آخر ٬ که خدای آخرینش کند ٬ سنگین ترین دردیست بر شانه این قریه فقیر و کوچک . دوبرادر از یگ خوانواده . دو جوان نورس و رشید ٬ اسماعیل تازه داماد بیست و چهار ساله و محمد زمان هجده ساله. مگر کدام مادرمی تواند یک چنین داغی را فراموش کند ؟  بگذارید ازفامیل و بخصوص پدر این دو جوان برای تان بیشر بنویسم .

تابستان پارسال پای گردو رفتم . رفتم در خانه مادر اسماعیل تا فوت پدر اسماعیل  ٬ اخوند حسین علی کاکا را تسلیت بگویم و برایش فاتحه بخوانم . فاتحه و تسلیت گفتم . مادر بسیار خوشحال بود . از روزگارش پرسیدم . مو تور اسماعیل را نشانم داد و گفت : بچه کو شکر کته شیده الی مو ازو روزای بد بور شودیم . با چیم موتور دیره شکر ... فقط آخوند ( شوهرش ) شادی خو ره ندید ...

آخوند حسین علی را هیچ کس نفهمید . فقر و تنگدستی  همیش سایه شومش را بر سر او و بچه هایش نگهداشت . تدین و پاکی ٬ زهد و تقوای او بی مانند بود . هر گز فراموش نمی کنم صبحی  زودی را که برای کاری در خانه او رفته بودم . او با چی حالی در ان خانه نمدار و سرمای شدید  زمستان  قرآن می خواند ٬ خدای خود می داند ...

آخوند حسین علی کتاب شعر چاپ نشده داشت . حوادث کاملا دست نخورده و بکر در کتاب شعر او و جود داشت . او قسمتی از رخدادهای مهم منطقه از جمله ظهور و ذوال بعض احزاب را در شعر آورده بود . از حاجی برکت و اتحادیه مجاهدین گرفته تا گرو های جهادی حاضر . برای شهدای منطقه دو بیتی های بلندی داشت و می گفت برای شهید مزاری هم شعر می گویم ٬  نمیدانم گفت یا نه ؟  بعد از مرگ او بر سر کتاب شعر او چی آمده را هم نمدانم . کاش یادم می آمد تا  از همسرش می پرسیدم . قسمتی از شعر های او را در جریده دیوار ی بنام سپیده در منطقه نشر کردیم . دوست دیرینه ام آقای معلم کریمی تایپ کرده بود . آخوند حسین علی را خبر کردم که شعر هایت را چاپ کردم و او با خواندن شعرهایش در جریده سپیده  چقدر خوشحال شده بود !

در منطقه جز دوسه نفر محدود هیچکس نفهمید که آخوند حسین علی شاعر هم بوده . مگر فقر گذاشته بود تا او را کسی بشناسد ؟ در شعر ها ی خود  یگ کلمه از فقر و تنگدستی خودش نگفته بود . هر چی گفته بود همه را برای مردم و از شهیدان مردم گفته بود . گاهی هم به شکل حمله حیدری خودش به آواز بلندش در مجالس می خواند . 

 نمی دانم امروز کسی پیدا می شود که یک بیت برای دوفرزند شهید وی بسرآید ؟ میر زایی عزیز نوشته بود که در مراسم دفنشان هیچ یک از  اراکین دولتی شرکت نکرده بود و مردم خود مضلومانه  شهیدانشان را دفن کردند . آیا کسی پیدا خواهد تا معاش پنج ماهه گرفته نشده  دو برادر شهید را از پست فطرت ترین انسان ( باشی حبیب ) با ز پس ستاند ؟

ازین راه دور چی می توانم بگویم؟  چی می تواند آتش دل مادر آسماعیل را خاموش کند ؟ تسلیت یا ...؟ به گمانم هیچ چیز ٬ جز باز گشت فرزندانش که آنها هر گز باز نخواهند گشت ! از خدا می خواهم که پای گردو را جوان مرگی  بس است . اگر به نوبت ام باشد این قریه کوچک چندین بار نوبت جوان مرگی را گذرانده است . دیگر شاخه های جوانی جوانان را خم مباد!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 3:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/02/08

این مطلب با شعر های بیشتر ا ز شهباز ایرج در ماهنامه محبت چاپ لندن نیز نشر شده است

                  

                           کم سرای محکم نویس    

  نویسنگان و جامعه فر هنگی ما شهباز ایرج را بخوبی می شناسند . درویش دلی و ساده زیستی همراه با مطالعه پی گیر از ایرج شخصیت مخصوص به ایرج ساخته است . سبک شعر و نگارش ایرج مثل کسی نیست . شعرهای ایرج از دور نمایان است . شعر هر عاشق می تواند از دور نمایان باشد . که هست . شعری که از عشق بر  نخیزد شعر نیست . بدان دلیل است که شعر های ایرج  "شعر " است و هر عاشق می تواند در شعر های ایرج مویه گر عشقهای تبدار  و خاکستری خود باشد .

ایرج تنها شاعر نیست . قبل ازینکه مجموعه شعری اش را به چاپ بسپارد کتابی در نقد بیدل دهلوی به چاپ رسانده است  و  اینکه از میان فرزانگان تاریخ ادبیات شور انگیز فارسی چرا ایرج بیدل را انتخاب کرده است را  هم عاشقان دانند و ما نه !

ژرف اندیشی ایرج در کتاب نقد بیدل بخوبی روشن ساخته است که وی کم می نویسد اما محکم ! شعر را نه هر روز  بل هر از گاه که شعر خود آید   می سراید  .  آبدار و ماندگار .  شعر می سراید   نه برای امروز بل برای همه زمانها و همه نسلها .

چندی پیش ایرج لندن آمده بود زیرا وی کارمند بخش دری سرویس خبری رادیو بی بی سی است . دلمان بسیار خوش بود . ایرج می ماند و چند صباحی می توانیم  هوای این غربتکده را با گپ و گفت های ایرج صیقل سبز دهیم . اما ایرج اینجا خوشش نیامد  لندن را به مقصد کابل ترک کرده و گذر روزگار را در آغوش کابل و گاهی هم مزار شریف سبز تر دید . تنهایمان گذاشت . اکنون چند صباحی است مجالس هر از چند گاهی مان را دریغ بی ایرجی گرفته است .

در آن روزها که ایرج لندن بود چند بار با دوست فرزانه و گران سنگم  اقای تاج مطرح کرد م  که با ایرج گفتگو کنیم و شرح احوال روزگار فرهنگی ایشان را از زبان خودش در محبت به نشر رسانیم .  اما مر ض کم فرصتی این غربتکده غریب مجال مصاحبه را از ما گرفت و ما سوگمندانه موفق با صحبت قد راست با ایشان نگردیدیم . در روزهای پایانی این شماره که محبت  در حال بستن این شماره خود  بود از تاج بزرگوار خواهش کردم که از ایرج عزیز یادی کنیم  و خوانند گان را با چند  قطعه شعرش مهمان نمائیم . ایشان با بزرگواری پذیرفت .

اینک این شما و این چند قطعه شعر از شهباز " ایرج "  شاعر ٬ نویسنده و ژورنا لیست کشور .

 

 

دو سرنوشت

 

فرا گرفته وجود مرا عدم باشد

دمی که با تو نباشم مرا چه دم باشد

 

به جز خیال به چیزی نمی شود مشغول

دلی که عشق نهاده بر آن قدم باشد

 

به صورت تو نظر کردنی مرا کافی ست

زیاد در نظر آید اگرچه کم باشد

 

دو سرنوشت به انگشت کاتبان قدر

اگر به لطف خدا خورده یک رقم باشد

 

اگرچه خط من و تو موازی اند، امید

به وارسیدن خط های ما به هم باشد

 

19 جدی 84 کابل.

 

گل سرخم!

 

تا در چه بهاری گل من واشده باشی

ما گم شده باشیم، تو پیدا شده باشی

 

من منتظر مانده به صحرای تو باشم

اما تو روان جانب دریا شده باشی

 

در خواب هم این نیست میسر که ببینم

از آن من بی سر و بی پا شده باشی

 

دنیای من آیینه شد از شدت شوقت

وقت است در آیینه تماشا شده باشی

 

بر حسن خود آنگونه که از خوی تو پیداست

شک نیست که آگاه تر از ما شده باشی

 

... واشد لبش و گفت سلامی به من آن ماه

ای بخت فروبسته مگر واشده باشی

 

شب هفتم جدی 84 - کابل

 

 

تورا بهار

 

تو را بهار و مرا گلشن آفریده خدا

تو را روان و مرا هم تن آفریده خدا

 

من و تو سیب دو نیمیم، نیم ما مردی ست

و نیم دیگر ما را زن آفریده خدا

 

مرا برای تو اما تو را... نمی دانم

برای دشمن من یا من آفریده خدا

 

مرا که عاشقم و عاشقی ست پیشه ی من

فقط برای همین یک فن آفریده خدا

 

مرا برای ستم دیدن از تو در همه عمر

تو را برای ستم کردن آفریده خدا

 

شب هفتم جدی 84 - کابل

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 1:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/01/29

 

                             

                                  سود مند ی و بلاگداری  

 

  و بلاگداری برای من فواید فراوان داشته است . از جمله سودمندی های آن یافتن دوستان جدید با داشته های جالب و جدید است . و حید " طلعت " شاعر ترک تبار ایران ازان یافته های جالب و جذاب دنیای اینترنت داری من است . ایشان دوست ٬ دوست من (سید رضا محمدی ) بود  و هست . محمدی  هر از گاهی از و حید ٬ توام با شور و شیدایی اش یاد می کرد . برای من جالب بود که سری از ایران  ٬ سر گردان سیمای پرنده ی از هندو کش گردد  و قعر چشمانش و طنی برای یک و یکدانه چشم بادامی که او ٬ تنها او  را پسندیده  است  باشد . دل است و دیدگاه است ! نمیشه کارش کرد . در ایران اینگونه چشمها صاحبانشانرا  معمولا به اردو گاه های طل سیاه و سنگ سفید و ... برای مردن  می برند اما بعض ازین چشمها کاری دیگری برای ماندن و به اوجها بردن  می کنند !

دیشب افلاین ها را خواندم . در میان پیامها پیام دل و حید را خواندم و خواندم و خواندم .... حیفم آمد که این شعر زیبا را با سپاسمندی بی نهایت از و حید طلعت عزیز با هم نخوانیم . عنوان را من برایش انتخاب کرده ام . اینک این شما و این شعر و حید عزیز .

 

         

            چشمهای ترکمن

 شال بلند اُزبکی از گل به تن داری
زیبای من که چشم های ترکمن داری

شیرین ترین بودای شرق دور می دانم
در کوههای هندوکش هم کوهکن داری

جغرافیای سرنوشت من تصور کن...
هر جا که هستی قعر چشمانم وطن داری

باور نخواهی کرد اما ای خدای شعر
تو در سکوتت یک جهان شعر و سخن داری

بیداد کن در سرنوشت من ،  بیاشوبم
کافی است دیگر این سکوت این خویشتن داری !
 
من آرزوی روزهایی مثل تو دارم
تو عاشق دیوانه یی مانند من داری.


 

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 4:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/01/11

 

 

هوشدار !

 

وه چی درد آلو دو وحشتناک می میرند !

برگها بر  ساقه بی آب .

سر نوشتم ساقه را ماند

اشکهایم کاش گردد  " آب "

 

اشک نه

خون !

ریخته خون .

خون کودک

 

پیر ٬ جوان

زن ٬

مرد

و خون رهبر  .

آه خون رهبر  !

 

دوستانم :

برگ خشکیده است

میوه افتاده است

ساقه پژمرده است

این سان ...

هوشدار ! 

ریشه می میرد  .

 

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 15:34 |  لینک ثابت  

یکشنبه 1385/12/27

   www.skyreporter.com 

گزارشات خبر گذاری اسکای را بشنوید  زیرا بعضی لایه ها را باز می کند . از جبار ثابت گرفته تا عمر خیل !

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 18:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1385/12/26

پیام زینبی زینب مزاری " دختر بابه مزاری شهید " را بر روی ادرس زیر بشنو ید

http://www.youtube.com/watch?v=CzLC77Zwc1E

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 22:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1385/12/10

دواز دهمین سالگشت شهادت مزاری " شهید " و یارانش گرامی باد !

                                                                    

                          

                           بی تو

 

به فضای سبزه بی تو چکنم بهار ها را

چکنم    غریو آب و شر   آبشار   ها را

 

نه نهالی عشوه دارد نه به شاخه میوه دارد

چکنم نهال وباغ و همه کشت وکار ها را  

 

زدوسنگ با شه رفته ز تفنگ ماشه رفته

چکنم گروپ ضرب و چکنم قطار ها را  

 

دل من شکوفه داده به هوای آب و باران

چکنم هوا وآب   و  دل    غم کنار ها را

 

به نگاه خسته باغ و به کوچ و مرگ ما هی

چکنم خروش و موج و قل چشمه سار هارا

 

شب و روز چشمهایم به غبار راه مانده

چکنم غبار راه و    ره بی سوار ها را  

 

به کدام دیده بینم  کفن بخون شناور؟

به کجا برم خدایا  غم مانگار ها را

نوشته شده توسط عبدالله اکبری در 18:58 |  لینک ثابت   •